فرماندار ویژه میانه: ایمان و خودباوری،وطن پرستی کلیدواژه های موفقیت جوانان امروز است
ضربه های ساعت را می شمارم یک،دو،سه،چهار……..تا دوازده،دوازده ضربه،درست دوازده ضربه،وقتش است باید بلند شوم،لحاف را کنار می زنم توی رختخوابم می نشینم،قلبم به شدت می تپد،نگاهی به اطراف می کنم در نور کم چراغ خواب صورت خواهرانم را می بینم که خوابیده اند.آهسته بر می خیزم،در کمد را باز می کنم،پیراهن و جوراب و کفش های قرمزم را که قبلا آماده کرده بودم می پوشم،تمام لباس هایم قرمز است آخر قرمز بهترین رنگی است که دوست دارم.پاورچین پاورچین از اتاق بیرون می آیم داخل راهرو می شوم و از آنجا پا به حیاط می گذارم.بیرون خیلی تاریک است،آسمان پر از ستاره است و سکوت سنگینی بر آن نیمه شب برقرار است جز آواز چند جیرجیرک صدای دیگری به گوش نمی رسد.به سمت درب حیاط می روم،درب را باز می کنم.توی کوچه کسی نیست چند گربه داخل ظرف آشغال مشغول خوردن هستند.از تاریکی و خلوت بودن کوچه لرزه بر اندامم می افتد درب را میبندم و به حیاط بر می گردم.آب دهانم خشک شده،لحظه ای می ایستم با خود می اندیشم همه جا تاریک است و ره دراز و من تنهای تنها……بهتر است برگردم….مدتی با خود کلنجار میروم اما نمی توانم خود را رازی به برگشتن کنم،باید بروم،من برای آن جشن عروسی دعوت شده ام.تمام خاطراتم را در نظرم مجسم می کنم.نه باید رفت به خاطر آن حادثه باید رفت.با یادآوری خاطرات آن حادثه به فکر فرو می روم و تمام زوایای آن را به خاطر می آورم و بی آن که خود بدانم از پیچ باریک کوچه گذشته و به خیابان رسیده ام.داخل خیابان هیچ صدا و حرکتی نیست،انگار سال هاست که این شهر مرده،به راه خود ادامه می دهم دیگر داشتم به قسمت عریض خیابان می رسیدم.به طرف جوی آب رفتم تا صدای شرشر آب را بشنوم من به این صدا دلبستگی عجیبی دارم این صدا به من آرامش می دهد.
داشتم به مقصد نزدیک می شدم از فکر این که دوستانم را دوباره خواهم دید سراسر وجودم مالامال از شوق می گشت با عجله راه می رفتم تقریبا راهم به انتها رسیده بود از دور روشنایی مهتابی رنگی هویدا بود هرچه نزدیکتر می شدم روشنایی بیشتر و بزرگتر می شد،صدای موزیک ملایمی به گوش می رسید،دیگر رسیده بودم از بیرون چیزی دیده نم شد چون دور تا دور آنجا را دیوار کشیده بودند،به سمت دروازه قبرستان رفتم،دو نگهبان آنجا ایستاده بودند در لباس سفید بلند که حتی پاهایشان را پوشانده بود عصای بلند زرینی در دست داشتند نمی توانستم به درستی چیزی تشخیص دهم مثل این که فقط روح آن ها را می دیدم نه جسمشان را،به نظرم فقط روح محض بودند.مقابلشان ایستادم خواستم حرفی بزنم اما قبل از این که دهانم را باز کنم پرسیدند چه می خواهی؟کارت دعوتم را نشانشان دادم آن را گرفتند و نگاهش کردن و بعد گفتند نمی توانی داخل شوی علامت و لیاقت کافی در تو نیست.برگرد!با شنیدن این حرف فهمیدم که عجله کردم باید برگردم و کار فراموش شده خود را انجام دهم و دوباره بازگردم.نگاهی به اطراف می اندازم هیچ چاره ای نداشتم باید برمی گشتم،خواستم راه بیفتم که یکی از نگهبانان گفت:صبر کن!این بار تو را ما خواهیم برد.در همین موقع کالسکه ای در برابر دیدگانم هویدا شد،همه چیز سفید بود.کالسکه سفید،اسب ها سفید و لباس کسی که کالسکه را می راند نیز سفید بود.سوار کالسکه شدم هیچ صدای سم اسبی به گوش نمی رسید یا حتی کوچکترین لرزشی در کالسکه نبود،انگار یک ابر بود حرکت می کرد.از دریچه به بیرون نگاه می کردم و فقط گذشتن ساختمان ها را می دیدم تا این که به آن خیابان رسیدم.حالم دگرگون شده بود،آخر از آن روز به بعد دیگر هیچ وقت از آن خیابان که بوی مرگ می داد عبور نکرده بودم.جلوی درب مدرسه،همان درب کرمی رنگ که من سال ها از آن داخل دنیای دیگری به نام دنیای خوش دبیرستان شده بودم کالسکه توقف کرد.تمام اعضای بدنم انگار از هم می پاشید،از شدت لرزش و ناراحتی نم توانستم راه بروم،اما هر طوری بود با کمک کالسکه چی داخل مدرسه شدم.درون مدرسه همان گونه بود که برای آخرین بار آن را ترک کرده بودم.همه جا ویران و پر از دود و آتش و سیاهی.شعله های مهیب و بی رحم آتش در گوشه ای زبانه می کشید و پیکر های نحیف و ظریف دوستانم را در کام خود می کشید و به خاکستر مبدل می کرد،در گوشه ای دیگر چند پیکر نیمه جان زیر آوار ناله می کردند،زمین پر بود از تکه های گوشت خونین،سر های بدون پیکر،پیکر های بدون سر،موهای سوخته و خونین که به صورت های متلاشی شده چسبیده بودند،چادر های خون آلود و سوخته که از درختان آویزان بودند و جسد های نیمه جان که کمک می خواستند……..
راهنمای ما،ما را از راهی عبور داد و به سوی مرکز حیاط بود،وسط حیاط حوض قشنگ آبی رنگی بود،همان حوضی که درخت گیلاس شاخه های پر از شکوفه اش را بر روی آن خم می کرد اما حالا دیگر از آن درخت خبری نبود سوخته بود.اطراف حوضچند نفر نگهبانی می دادند با لباس سفید بلند و کمربندی سرخ،چهره شان درست مثل ماه نورانی بود جلوتر رفتم حوض پر از خون بود در این موقع یکی از نگهبانان پیاله ای برداشت و آن را داخل حوض کرد پیاله از خون پر شد.نگهبان به طرف من آمد و از آن خون به صورتم مالید.آه که چقدر دوست داشتم این خون را ببوسم،این خون دوستانم بود که حالا سرخاب صورت من می شد،دیگر زینت و زیور من کامل شده بود.دیگر لیاقت کافی برای دیدار مظلوم ترین و معصوم ترین شهدای تاریخ یعنی دوستانم را داشتم دیگر می توانستم به حریم مقدس آن ها پا نهم و داخل گورستان شوم.
به همان ترتیب که آمده بودیم برگشتیم و دوباره من جلوی دروازه قبرستان بودم دروازه را گشودند و من داخل شدم.محوطه بزرگ آنجا پر بود از گل های رنگارنگ که اطراف دیوارها روییده بودند،صدای موزیک فضای آنجا را پر کرده بود تمام سنگ قبرها بالا رفته بود و ساکنان آن بیرون آمده بودند.عده ای می رقصیدند،عده ای مشغول صحبت بودند و بعضی دیگر کنار میزهای پر از میوه سرگرم خوردن بودند.همین طور راه می رفتم و نگاه می کردم تا نشانی از آشنایانم بیابم.من با آن لباس سرخ در میان آن جمع سفید پوش غریبه می نمودم.درب یکی از قبرها بسته بود یعنی سنگش بالا نرفته بود.بر روی سنگ قبر دسته گلی بزرگ نهاده بودند در این موقع زنگی به صدا در آمد مثل همان که بارها و بارها در مدرسه ما شنیده بودم.در این لحظه هیاهو خوابید و سنگ قبر مذکور بالا رفت،عروس و داماد از آن خارج شدند دوست من شهلا در لباس عروسی بود خیلی قشنگ و زیبا با آن لبخند شیرینش خود شهلا بود شهلای مو بلند با آن چشمان عسلی مهربانش که با هر نگاهش محبت را هدیه می کرد.خود خودش بود در لباس بلند عروسی.خدای من!من داشتم بعد از مدت ها شهلا دوستم را می دیدم آن هم در این ساعت فرخنده یعنی عروسی شهلا.
به اطراف شهلا نگاه می کنم تا داماد را ببینم و بدانم این موجود خوشبخت کیست که شهلا او را شایسته همسری خود دانسته است؟نه نم توان باور داشت!هرگز!هرگز!!!این نهایت پرواز انسان خاکی بود به قله رفیع کمال.و اینان یعنی شهید و شهادت زینت بخش محفل فرشتگان بودند.داماد که خود شهادت بود داشت حلقه ی ازدواجشان را که نشانه خوشبختی جاویدشان بود به انگشت عروس یعنی شهلا می رفت.
فاطمه وطنی-شهرستان میانه-دبیر ادبیات-دبیرستان فرزانگان-آیت الله احمدی میانجی-زینبیه-
توضیح:این داستان در مورد شهید شهلا ثانی می باشد که در جریان بمباران دبیرستان زینبیه به شهادت رسیده است.قرار بود ده روز بعد از روز بمباران با یک رزمنده ارتشی ازدواج کند.بهد از شهادت شهلا این رزمنده به جبهه رفته و تا الان مفقودالاثر است.
این داستان در چهارمین دوره مسابقات فرهنگی هنری دانشجویان سراسر کشور در تابستان ۱۳۶۸ که در اصفهان برگزار شد رتبه اول را آورد.